اقلیم ِ احساس
سفارش تبلیغ

گوشی سه سیم کارته با تلویزیون
کتابخانه های ایران

 

 

هر بار که زل زده ام به نگاه ِ عمیقت، مدام غرق شده ام. زیر پایم خالی شده. دست و پا زده ام. چنگ کشیده ام به هوا. معلق ِ معلق. بعد هی رهایی دستم را گرفته توی دستانش. رهایی؟ رهایی! رهایی از غم. رهایی از شکستن ها. رهایی از ... دوستش داشتم. هنوز هم دوستش دارم. این نگاه را. این دوتا چشم تیله ای را که معلوم نیست برای رنگ ِ مردمک هایش چند رنگ با هم ترکیب شده اند. داشتم می گفتم دوستش دارم. این رهایی را. این چنگ زدن ها را حتا. تو را و تو را و تو را. می دانی، اصلا یک حس ِ ناب ِ محشر ِ عجیب و غریبی دارد و تو هر بار بیشتر ِ بیشتر دوستش داری. حس ناب ِ محشر ِ عجیب و غریب و حس خیلی چیزها. مثلا تو فکر کن حس قورت دادن مولکول های خوشمزه ی اکسیژن توی جاده ی خاطرات من و تو . همان جاده ای که درخت هایش وام دار ِ قدم های تواند. یا مثلا حس گذاشتن پیشانی ات روی برف. روی برفی که حاصل " ها کردن " های تو بوده توی هوای خیلی بیشتر از زیر صفر. یا یا قدم زدن با بارانی که دقایقی بعد می شود خود تو. انقدر که نزدیک است. انقدر که شبیه توست. مخصوصا آرامشش. یا مثلا حس ِ پرواز توی مه. تا حالا تو مه پرواز کرده ای؟ خب یک بار با هم پرواز می کنیم. از همان مه هایی که بوی ِ گل یاس را درون دلشان جا داده اند. خلاصه بگویم جور عجیبی ست این نگاه. این همه سرکش. این همه بی پروا. این همه قریب. می لغزد روی ماه و ماه ترش می کند. رنگ می بخشد. جان می دهد. خلاصه یواشکی بگویم، که بالاخره یک روز ... یک روز چشمانت را با همین نگاه می دزدم.

 

+ عنوان از سید علی میر افضلی

 

 

 


+ 6:11 صبح نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

 

 

این که یکی باشد و به خاطر ِ تو اشک توی ِ چشمانش جمع شود خوب نیست؟ یکی که می داند من خیلی آرام غذا می خورم و اگر سرحال باشم مدام حرف می زنم. یکی که خیلی حسود است نسبت به کسانی که می داند چقدر دوستشان دارم. یکی که اگر از تب نایی برای راه رفتن نداشته باشد، پیشنهاد ِ قدم زدن زیر ِ باران را قبول می کند. یکی هست که حرفهای بی سر و ته ِ خیلی وقتهایم را با جان ِ دل گوش می دهد. یکی هست که بد اخلاقی هایم را تحمل می کند.

یکی از کتابهایش را به دنبال رد عکسی زیر و رو می کنم. وقتی صفحه ی ِ آخرش را می خوانم با خط ِ درشت ِ یکدستی نوشته : توی ِ سررسیدم به عنوان ِ آخرین نوشته می نویسم وقتی چادرش را از میان ِ دستانم بیرون کشید انگار دلم را میان ِ تار و پود چادرش جا گذاشتم. با خودش برد دلم را ... از همان موقع بود که فهمیدم نوشته هایم را می خواند. از همان زمان به بعد خودش می نشست و با صدای ِ خودش نوشته هایم را می خواند و وقتی رویش را بر می گرداند به طرفی دیگر، می دیدم که دارد اشک هایش را پاک می کند. بعد لبخند می زد. یک لبخند ِ خیلی تلخ. این که یکی هست همه جا دورادور حواسش به تو باشد، هوایت را داشته باشد، یهو وسط ِ خیابان، میان ِ تاریکی شب پیدایش بشود و تو که از ترس نایی نداری برای ِ راه رفتن تا خود ِ خانه تکیه بزنی به او. میان ِ کلی روزهای ِ بد همین روزهای ِ مشاعره کردن هایمان را زندگی می کنم. همین امضا گرفتن های گاه و بی گاهش را. همین کتک کاری های ِ بعضی وقتها. خودش می گوید  هست که تنها گاهی وقتی دلم آنقدر پر می شود که ظرفیتی نمی ماند برای غصه های دیگر، می توانم سر او خالی کنم. تا جایی که توان هست سرش داد بزنم و او هم گریه هایش را بگذارد برای شب میان ِ بالشش. یواشکی. تنها به خاطر من. تنها به خاطر دلم. اما مدام بگوید گریه نکن و بعد بخندد. خوب است این که یکی هست که میان گریه هایت حرفی بزند تا تو از بس بخندی که دلت ضعف برود. با خنده های تو ذوق کند و با گریه هایت دلگیر شود. این که راحت در برابر او دلت را رو کنی. اینکه همیشه با حرفهای خیلی رکش تو را غافلگیر کند. این که معتادش کند به خودش و حرفهایش. اینکه مدام بگوید تا همیشه عاشق چشمان ِ من می ماند. عاشق ِ چشمانی که به قول خودش تا مدتی قهوه ای ِ سوخته بود بعد سرمه ای بعد یاقوتی ِ خیلی پررنگ. حالا هم سیاه ِ سیاه ِ سیاه. خیلی وقت ها برخلاف همیشه مجبور می شوم در برابر این حرفهایش سکوت کنم. نباید این همه خوب باشد. نباید این همه مجنون باشد. بارها خواستم بگویم که حقم نیست تو این همه دوستم داشته باشی. نشد. من که طاقت ِ دیدن ِ اشک هایش را ندارم.

+ عنوان از سعدی

 

 


+ 11:24 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

گور بابای دنیا!

چهارشنبه 93/4/11

 

 

گاهی باید دندانت را محکم بذاری روی دلت تا کسی که آن طرف ِ خط دارد صدایت را می شنود، دلش نگیرد. غصه اش نشود. که تو هی بگویی خوبی و او به سادگی باور کند. اما ته ِ دلش ... که الکی بخندی. که بغضت را پنهان کنی و میان ِ این حرف زدن ها، قطره اشکی یواشکی سر بخورد روی گونه ات. اسم خودت را در دهان او نشنوی. حواست پرت شود. وسط خیابان حواست پرت شود. اه. این کلمات هم با من لجبازی می کنند. این کلمات هم مرا خوب شناخته اند که دارند این گونه رفتار می کنند. خسته شده ام. از دست همین کلمات هم خسته شده ام که نمی گذارند آن جور که دلم می خواهد حرفم را بزنم. غصه ام را بپاشم روی کاغذ. که سبک شوم. نمی گذارند. آدم ها هم نمی گذارند. کلمات هم مثل آدم ها. چه فرقی می کند. کلافه شده ام. می خواهم ساده بگویم. ساده بنویسم. من می خواهم ساده بنویسم. کلمات نمی گذارند. کلمات هم مثل دوست داشتن هایم می مانند. اذیتم می کنند. اشک را در می آورند و بعد خودشان را کنار می کشند. مثل زندگی حتا. نمی دانم چرا باید زندگی ام را با چنگ و دندان آرام نگه دارم. اصلا حسرتش روی این دل مانده. داشتم چه می گفتم؟ آهان. من نمی دانم چه چیزی مانع حرف زدن من با تو می شود. می بینی گاهی چقدر سخت حرف می زنم و نگاه ِ متعجبت را هی قایم می کنی؟ مثلا همین حالا، همان موقعی که تو داشتی پشت تلفن به من می گفتی دلت تنگ شده، همان موقع من داشتم این طرف خط گریه می کردم و ناخنم را کف دستم فشار می دادم که تو نفهمی. معلوم بود؟ می دانم که فهمیدی. می دانم. اصلا دارم چرت و پرت می گویم. دارم مزخرف می نویسم. اصلا گاهی همین مزخرف نوشتن هم خوب است. خیلی خوب. آدم گریه اش می گیرد. بعد که گریه اش گرفت سبک می شود. دارم مزخرف ...

بعد از شنیدن صدای تو وسط خیابان تصمیم می گیرم. تصمیم می گیرم که بروم یک جای خیلی دور. تمام وسایلم را می ریزم توی کوله ای که زیادی خالی است. اصلا وسیله ای ندارم. یک خودکار مشکی و یک دفتر و یک موبایل خاموش. چیز دیگری که نمی خواهم. با تاکسی می روم و هنوز به سر کوچه نرسیده، پیاده می شوم. می خواهم تا رسیدن یک ساعتی طولش بدهم. که کوچه را نگاه کنم. که بنشینم روی سنگ های سر کوچه. الکی. یک ساعتی الکی طولش می دهم تا زمان بگذرد. کلید می اندازم به در. به سختی باز می شود. معلوم است که سالها کسی این طرف ها نیامده. همان جا روی اولین پله، کوله ام را می اندازم. خودم هم می نشینم روی دومین پله. حوصله ی نگاه کردن هم ندارم. حوصله ی نفس کشیدن هم. هر لنگه از کفش هایم را یک گوشه ای می اندازم و خودم را از پله ها می کشانم بالا. در راهرو قفل نیست. همه جا را خاک گرفته. سرفه ام می گیرد. می نشینم روی زمین. سرم را تکیه می دهم به دیوار. چشمانم را می بندم. چشمانم را که باز می کنم. همه جا تاریک شده. گردنم درد می کند. خودم را می کشانم بالا. می خواهم بی خیال باشم. مثل همین آدم هایی که ... کتری را می گذارم روی گاز. بالای سرش می ایستم تا جوش بیاید. صدای ِ قل قل ِ آب همه چیز را از یادم می برد. برای خودم چای هل و دارچین دم می کنم. تعجب می کنم از انار آب دار توی یخچال. نمی دانم قبل از من چه کسی اینجا بوده. سینی چای و انار را می برم و می گذارم روی میز توی ایوان. خودم می نشینم روی صندلی و تاب می خورم. بی خیال ِ بی خیال. یک بار هم من بی خیال باشم چه می شود؟ ماه بالای سر من ایستاده. آن پایین باد سر به سر درخت ها می گذارد. نشسته ام برای خودم انار دان می کنم و چای هل و دارچین می خورم. بی خیال بی خیال. گور بابای دنیا. میان همین بی خیال بودن ها صدای کسی یادم می آید. از تنهایی خودم می ترسم و دلم برای تو تنگ می شود. می زنم زیر گریه. صدای گریه ام می پیچید توی این حیاطی که تمامی ندارد. آنقدر گریه می کنم تا خوابم می برد. بیدار که می شوم کسی پتویی را تا زیر چانه ام بالا کشیده.

+ دوستت دارم های کسی به جز تو را باور نمی کنم.

 

 


+ 11:28 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

 

 

اصلا جای تعجب ندارد که وقتی که او می نشیند روی صندلی و شروع می کند به نی زدن، یهو همگی با هم ساکت می شوند و بغ می کنند کنار قفس هایشان. اول برای خودش می خواند انگار. چیزی شبیه زمزمه. اگر تو همان موقع نشسته باشی روی پله ها، باید سرت را تکیه بدهی به دیوار و های های گریه کنی. آنقدر که این نی زدنش سوز دارد. آنقدر که غم دارد. انگار که ذره ذره دلت با شنیدنش آب می شود. مانده ام تا حالا چرا این قناری ها دق نکرده اند. مانده که چرا دق نمی کنند که دو سه ساعتی را از شبانه روز دستهایشان را می زنند زیر چانه هایشان و نی زدن پر از غم من مانده ام تنهای تنها خواندن او را می شنوند. عادت کرده ام انگار. اصلا اگر یک روز صدای این نی را نشنوم تا شب کلافه ام. لامپ راه پله ها را خاموش می کنم  و یواشکی می نشینم لب پله ها. دلخوشم که خودش خبر ندارد من دارم صدایش را می شنوم. دلخوشم به همین چند تا قطره اشک. به این که سرم را تکیه بدهم به دیوار و با او زمزمه کنم خواندنش را ...

 



+ 12:9 صبح نویسنده غزل ِ صداقت | نظر