فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
اقلیم ِ احساس
سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

من یک مادر هستم(5)

یکشنبه 96/4/25

 

 

از بچگی همه ی مادر بودن را تنها توی کار کردن و مسئولیت و شب بیداری هایش می بینیم. این نوع فکر کردن با تو می ماند تا زمانی که خودت بچه دار می شوی. مادر می شوی. پدر می شوی. من هم همیشه فکر می کردم که یکی چطور می تواند تو را انقدر دوست داشته باشد؟ بخاطر تو از خواسته هایش... از خیلی چیزها می گذرد. چه کسی را توی زندگی یمان داریم که اینگونه باشد؟ تماما فداکار. همه چیزش را می دهد برای تو ...

اولین بار که گریه ام می گیرد تو را که زل زده ای به من توی دست هایم نگه داشته ام. یک جور هیجان و ترس و اضطراب دستانم را می لرزاند. دارم فکر می کنم که از امروز به بعد تو را دارم. بعد از این باید چه کنم؟ دومین بار که برای تو گریه ام می گیرد روی پله هایی نشسته ام که آدم هایی مدام در حال بالا و پایین رفتن همین پله ها هستند. تنها نشسته ام گوشه ی یکی از پله ها و از ته ِ دلم اشک می ریزم. اشک می ریزم و با خودم حرف می زنم. غصه ام شده که تو با ان دست و پاهای کوچکت طاقت درد را نداری. سومین بار ... چهارمین ... پنجمین. شش. هفت. .... تا همین امروز نمی دانم چندمین بار است که برای تو از ته ِ دلم اشک ریخته ام. خودم می دانم که این اشک ریختن ها تا آخر عمرم ادامه دارد. اشک ریختن های از سر شوق. از سر دلسوزی. از ... از خیلی چیزها.

توی تمام عمرمان با هیچکس اینطور نبوده ایم. شب و نصف شب از خواب بپریم که تو مبادا پتویت را کنار زده باشی. مبادا سرت شود. مبادا گرمت شود. اولین مامان و بابا گفتنت و خنده های ما. اولین دندان دراوردنت. اولین قدم هایت روی زمین. اولین قهر کردن هایت. اولین ... خیلی وقت است که می دانم از وقتی تو به دنیا آمده ای آرام شده ام. صبورتر. دلسوز تر. مادر شده ام.بزرگ شده ام. باید ممنون باشم از تو. از تو که مرا یک مادر کردی.

 

تولدت مبارک دخترکم.

 



+ 7:31 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

...

یکشنبه 96/4/18

 

 

نشسته ای و دل تکه کاغذی را به بازی گرفته ای. کلماتت سر می خورد روی کاغذ. خودکار در میان دستانت، بی قرار سر تکان می دهد. با این حال هیچ کدام از این اشیای اطرافت به اندازه ی من بی قراری نمیکشند. خودم هم این بی قراری و دلتنگی را نمیفهمم. در کنارت باشم و باز هم پریشان و سردرگم. شاید همه ی این ها تاوان این دوست داشتن ِ تو باشد. تویی که حتا اگر ثانیه ای از کنار چشمانم تکان نخوری باز هم بی قرارت می شوم. پریشانت می شوم. نگرانت می شوم و سردرگم. این پریشان دلی ها لحظه ای دست از سرم بر نمیدارند. اصلا نمی دانم چطور باید برایت بگویم که شاید ذره ای از آن ها را درک کنی و این درک کردن ِ تو حال ِ مرا خوب کند. یعنی خوب تر کند. مگر می شود تو را دوست داشت و مدام پر از حس ِ خوب نبود. از همان حس های خوبی که شاید خیلی خیلی خیلی کم پیش بیاید. اصلا تمام این بی قراری و نگرانی ها فدای سرت. فدای چشمانت که اگر نباشند من هم دیگر نیستم. ببخش که این همه بی سر و ته حرف هایم را برایت می گویم. این را هم بگذار به پای هیجانی که حال می خواهد قلب ِ مرا از کار بیاندازد. این همه مقاومت کرده ام که برایت ننویسم تا چشمان ِ کاغذ هم گریان نشود ولی دیگر نتواستم و این واژه ها که بی نوبت خودشان را رها میکنند از درون ِ دلم. از همان جایی که تمام دوستت دارم ها به دهانم رسیده و بعد به چشمان ِ عجیب ِ تو. اصلا یادم رفت که می خواستم بگویم که چشمانت را کمی ... لعنت به این چشمانت.

+ برای تو و نگاهت ...


+ 8:5 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

 

 

 

 

حالا که دارم می نویسم فکر می کنم، تمام چیزهایی که این همه وقت بهشان فکر کرده ام، یا خواب بوده یا خیال. من شما را دیده ام؟ با شما حرف زده ام؟ چه خیال ِ قشنگ ِ محالی!

همه چیز برایم مثل ِ بودن میان ِ مه می گذرد و شما میان ِ همان مه ایستاده اید و مرا تماشا می کنید. دارید حرف می زنید. حواسم پرت می شود پی ِ نگاهتان. دیگر کم مانده که لیوان آب روی میز را خالی کنم روی سرم. حداقل یا از خواب بیدار می شوم و یا همه چیز را باور می کنم. شاید هم لازم باشد شما چند قطره از آب همان لیوان را بپاشید توی صورتم. نمی دانم. همه چیز برایم خیلی عجیب است. باورم نمی شود اصلا. حالا باید باور کنم که دارم صدایتان را می شونم؟ با همین گوش ها؟ این تپش ِ قلب و هیجان ِ زیادی نمی گذارد درست نفس بکشم و خوب صدایتان را بشنوم. نفسم یکی در میان بالا می آید. پر از حس ِ متضادم. انگار که یکی هل داده باشدم از جایی خیلی بلند و شما دستتان را دراز کرده اید به سمت من، اما هر چه نگاه میکنم انگار دستتان دورتر می شود. فکر می کنم زیر پاهایم خالی شده و زمینی برای تکیه دادن حس نمی کنم. می خواهم حرفی بزنم. لال شده ام. شما دارید با تعجب مرا نگاه می کنید؟ می بینید که دیوانه شده ام؟ می دانید چرا؟ ... اصلا بی خیال. یک بار هم که شما را دیده ام نباید با این حرف های بی معنا بگذرد. راستی شما تمام نوشته هایم را خوانده اید؟ نامه هایی که برایتان میفرستادم را چه؟ پس چرا هیچ وقت جوابی....؟ البته اصلا هم نباید برایتان اهمیتی داشته باشد. نه؟ نمی دانم چرا دستانم این همه می لرزند و صدایم. می خواستم برایتان بگویم که...شما به من لبخند زدید؟ یادم رفت چه میخواستم بگویم. شما نمیدانید که..شما هیچ چیز نمی دانید. دیگر نمی توانم این حجم از هیجان را تحمل کنم. باید بروم. سرم را به معنی خداحافظی تکان می دهم . حمل بر بی ادبی نگذارید. زبانم دوباره بند آمده. نمی توانم چیزی بگویم. فکر می کنم حسم را فهمیده اید که دوباره لبخند زدید. پس چرا هنوز ایستاده ام و بی حرکت شما را نگاه می کنم؟ نگاهتان ...بی شک اگر جای من بودید همان لحظه قلبتان از حرکت می ایستاد. دیگر نمیتوانم بمانم ... نگاهتان ... فقط می دانم باید تکه ای از لبخندتان را بدزدم و تمام پله ها را بدوم به دنبال اکسیژن.

 

+ اگر می توانستم حرف بزنم شاید سالها می گذشت. ولی قبل از حرف زدنم باید از شما قول می گرفتم که تحمل دیدن اشک ریختن هایم را داشته باشید.

 

 

 



+ 7:29 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر
دریافت کد گوشه نما