فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
اقلیم ِ احساس
سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
تسبیح دیجیتال

تکرار

پنج شنبه 93/11/2

 

 

به اندازه ی یک نفر بینمان فاصله بود. از خجالت سرش را انداخته بود پایین و زل زده بود به زمین. من اما گستاخانه دست هایش را نگاه می کردم که مدام توی هم می پیچیدند.

افتاده بودیم توی یک  کوچه ی تنگ و طولانی. وسط کوچه، باریکه ای از آب می رفت. او آن طرفش بود. من این طرف. قدم هایم را صاف نمی گذاشتم. یادم نیست تعادل نداشتم یا به خاطر سرما بود یا ...فقط قدم هایم را نگاه می کردم که مبادا پا بگذارم توی محدوده ی قدم های او. روسری سفید سر کرده بودم و یک جوری رو گرفته بودم که مبادا گوشه ای از روسری ام را ببیند و بخواهد حرف زدنش را با دلیل شروع کند. هر چند دیده بود و چیزی نگفته بود. خیال می کردم حواسش به من نیست و آن موقع فقط به خودش فکر می کند. انگار هر دو منتظر بودیم که حداقل دیگری کلمه ای برای شروع بگوید. سر کوچه که رسیدیم، خودش راهش را کشید و رفت. تا خود رسیدن زل زده بودم به الله ِ آویز ِ جلوی ماشین و مانده بودم که چرا ...

این همه ذوق از کجا آمده بود را من هم نمی دانم. خودش هم نمی دانست. هیچ اعتراضی نمی کرد به رفتار و حرف های من. به بهانه ی این که دستکش هایم را جا گذاشته ام، دستکش هایش را گرفتم. با تمام بی رحمی کلی برف جمع می کردم و مستقیم می زدم توی صورتش. آن موقع من نگران هیچ چیز نبودم. حتا او. فقط تماشا می کرد و می خندید. بدون هیچ مقاومتی. حتا تلاشی نمی کرد برای برف جمع کردن. با این که می دانستم او سرد ترش شده لیوان چایش را هم خوردم. گرممان که شد حتا از خیر کاسه ی بستنی اش هم گذشت. می خواستم خودم را بزنم به آن راه. دوست نداشتم میان آن خوشی ها بپرسم چرا.

همان روسری سفید را سر کرده ام . کمتر از یک نفر بینمان فاصله است. هنوز هم جایمان عوض نشده. او آن طرف راه می رود و من این طرف. این بار هیچ کدام خجالت نمی کشیم. صاف زل می زنم توی چشمانش. او زودتر گریه اش می گیرد و تکیه می دهد به دیوار های کاه گلی خانه ای قدیمی.

کاسه ی بستنی ام را می گذارم وسط که یعنی سهم مرا هم تو بخور. شال گردنم را هم می اندازم دور گردنش. می خواهد حرف بزند که با نگاهم سکوت می کند. چشمانم را می بندم و به آن موقع فکر می کنم که باید توی همان کوچه ی تنگ و طولانی زل می زدم توی چشمانش و می پرسیدم : چرا؟

 

 


+ 2:13 عصر نویسنده غزل ِ صداقت

تلنگر

چهارشنبه 93/10/24

 

 

یک حس مسخره مثل خوره افتاده بود به جانم. آنقدر ازشان بدم آمده بود که ... برایم مهم نبود پاهایم تا کجا توی گل فرو می روند و کفش هایم گلی می شوند. برایم مهم نبود داشتم از سرما یخ می زدم. مهم بود. حواسم نبود. حواسم به هیچ چیز نبود. به لیوان روی کابینت حتا. که به سادگی افتاد و شکست و هزار تکه شد. من هر هزار تکه را با دست هایم جمع کردم و انگار دست هایم هزار بار بریدند. حواسم نبود که از سر انگشتانم خون می چکد روی سنگ ها.

تمام طول راه این همه حرف نزده بودم که نا آرام تر شوم. می گفت من مدام فکرم پی حرف های مزخرف آدم های لعنتی ست که هیچ ارزشی ندارند. چه برسد به ارزش دوستی و دوست داشتن. می گفت من این ها را نمی فهمم و به سادگی از اشتباه این آدم ها می گذرم. به جایش هی خودم را آزار می دهم و دلم را. راست می گفت. بعضی از این آدم ها لیاقت این دوستی ها را ندارند. حواسم تا موقع شنیدن حرف هایش به هیچ چیز نبود. حالا کاملا جمع شده.

 

به نظر 5 ساله می خورد. در آسانسور را به سختی باز می کند. یک پیراهن چهار خانه ی قرمز - سبز پوشیده با یک شلوار ورزشی سرمه ای. موهای لختش را مدام کتار می زند. دست هایش پرند از تیله های رنگی.

لبخند می زنم به نگاهش. ناراحت است انگار.

- چرا ناراحتی؟

+ بچه ها با من بازی نمی کنن!

- چرا؟

+ واسه این که اذیتشون میکنم!

با همان سادگی و پاکی کودکانه اش قهقهه می زند و من هم می خندم.

- خب باهاشون دوست باش

+ ولی اونا همش به من می زنن. منو مسخره می کنن چون ازشون کوچیک ترم

- به مامانت گفتی؟

با بغض می گوید:

+ من مامان ندارم

دارم خودم را سرزنش می کنم.

- خب به بابات بگو

حالت صورتش یک طوری ست که انگار می خواهد بزند زیر گریه.

+ بابا هم ندارم.

باید چیزی بگویم؟ باید لال شوم!

رسیده ایم به دم در که می دود به سمت پارک رو به رو.

گوش هایم سوت می کشند و پاهایم سیمان شده اند به زمین. نمی توانم نفس بکشم. بند آمده!

 

 

 


+ 2:0 عصر نویسنده غزل ِ صداقت

 


برایم نوشته بود: خستم از این رفتن های خیلی زود ...

برایش زمانی نوشته بودم: خودت ماندنی بودی که به من گفتی نرو؟

دیگر نبود که کامنت های وبلاگش را بخواند.

حوالی عصر یکی از همین روز های سرد؛ خودم را رساندم به یکی از نیمکت های توی این شهر. هیچ کس نبود. بود و نبود. تعداد آدم های توی خیابان به تعداد انگشتان دست هم نمی رسید. یکی از کتاب های دوست داشتنی ام را باز کردم. تا نگاهم به اولین کلمه افتاد، قطره اشکی چکید روی حاشیه ترین نقطه ی کتاب. داشتم دنبال دستمال می گشتم که یکی یک بسته از همان دستمال های کوچک گلدار را گذاشت روی همان صفحه. دست هایش خیلی آشنا بود. برای من انگار سال ها گذشت تا سرم را بلند کنم و نگاهش کنم. وقتی قیافه اش را دیدم، فکر کردم چقدر شبیه یکی از همان آدم هایی ست که تا به حال دیده ام. برای من این دوتا فقط کمی شبیه بودند. نه او حرفی زد و نه من جرات کردم چیزی بگویم. ذهنم به حدی قفل کرده بود که برای چند لحظه زمان و مکان از یادم رفت. دوباره نگاهش کردم. نیم رخش فقط پیدا بود. نگاهش را سر می داد روی زمین. نفسش را با فشار بیرون داد و میان دست هایش ها کرد . شاید خیلی زیادی سردش بود. میان خیالاتم بودم، داشت صدایم می زد. زل زد توی چشمانم و گفت: چقدر تو عوض نشدی. صدا همان صدای همیشگی بود. تا آمدم حرفی بزنم بلند شد و فقط می دوید. آنقدر دور شد ... آنقدر دووووووووور ... اندازه ی یک نقطه. بعد هم شد یک نقطه ی محو که انگار هیچ زمانی وجود نداشته. چقدر عوض شده بود و من، همان من ِ همیشگی بودم.

+ عنوان از محمد ِ عابدینی

+ عکس از گلاره چگینی

 

 


+ 9:21 عصر نویسنده غزل ِ صداقت

 

 

داشتم سبزی پاک می کردم و با سر آستین هایم هم اشک هایم را. مثل بیشتر وقت ها بی دلیل بود. شاید هم از سر دلتنگی. سکوت خانه. چکه کردن شیر آب. قل قل آب جوش توی قابلمه. صدای خوردن باران به شیشه. نمی دانم. شاید چون یاد آن موقع ها افتاده بودم.

مامان کار داشت و بیکار بود، همیشه خدا سبزی پاک کردن را می انداخت گردن من. اصلا حوصله اش را هم نداشت. من هم بدم نمی آمد. سبزی پاک می کردم و اشک می ریختم. خودم هم نمی دانم چرا. یک وقت هایی می نشست کنارم و من را زل می زد.

- آبجی سبزی هم مثل پیازه؟

+ نه

- چرا گریه می کنی پس؟

+ آره مثل پیازه.

آن وقت متعجب نگاهم می کرد و می دیدم کم کم چشمانش دارند سرخ می شوند. می دید نگاهش می کنم می دوید می رفت.

یک وقت هایی که مامان و بچه ها نبودند می نشستم سبزی پاک می کردم. بابا هم می نشست به قند خرد کردن و بادام شکستن. آن وقت ها رادیو نمی دانست که نباید چه چیز هایی پخش کند. هی می شنیدیم و بیشتر توی خودمان فرو می رفتیم. از بابا هم خجالت نمی کشیدم. سرم را می انداختم پایین و اشک می ریختم. بابا هم حتما آن موقع ها حالش خوش نبود که چکش را آرام تر می کوبید بر سر بادام ها. خودش می فهمید که حوصله ی پای گاز ایستادن های چند ساعته را ندارم که خودش غذا درست می کرد. همیشه هم تخم مرغ درست می کرد. تخم مرغ با گوجه. تخم مرغ با رب. تخم مرغ با سس قرمز. تخم مرغ با سوسیس. تخم مرغ با خرما. تخم مرغ با تن ماهی. تهش که خیلی حوصله نداشت، تخم مرغ خالی می خوردیم. آنقدر هم که خوشمزه می شد؛ خودم درست می کردم یواشکی می ریختم دور. به بابا هم می گفتم راز این تخم مرغ درست کردنش هایش را به من بگوید. فقط می خندید.

حالا هم داشتم سبزی پاک می کردم و با سر آستین هایم هم اشک هایم را. یاد همان موقع ها افتاده بودم و دلم تخم مرغ درست کردن های خوشمزه ی بابا را می خواست.

 

+ عنوان از هور

+ عکس از شیوا خادمی

 

 


+ 12:31 عصر نویسنده غزل ِ صداقت
دریافت کد گوشه نما