فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
اقلیم ِ احساس
سفارش تبلیغ
بستۀ پیشنهادی وب هاست ایران

 

 

 

 

 

ساعت رسیدن تو رسید. چشم من به در خشک شد ولی تو نیامدی. چند بار گفته بودم از تنهایی توی دل ِ شب میترسم؟ساعت 5 صبح شده و گوشی تو همچنان خاموش مانده.
می روم توی آشپزخانه. یک لیوان از توی سینک بر می دارم. شیر را باز می کنم.  لیوان که نصفه شد شیر را می بندم. از پنجره زل می زنم به بیرون. به آسمان. هوا هی دارد روشن می شود. می نشینم لب میز. لیوان را سر می کشم. شماره ات را میگیرم. همچنان خاموش است. تلفن را پرت میکنم به گوشه ای. نگاهم می افتد روی در یخچال. فقط نوشته ای: ببخش منو.زود برمی گردم...
بیشتر همان قلب کج و کوله ی پایین دست خطتت حالم را خوب می کند. شارژ گوشی ام تمام می شود. شارژر زا پیدا نمی کنم. تلفن روشن نمی شود. بی حوصله رادیو را روشن می کنم. مجری دارد صبح بخیر می گوید. از بقیه می خواهد که اگر صدایش را می شنوند زنگ بزنند و با کسی که دوستش دارند چند کلمه ای حرف بزنند. دارم فکر می کنم اگر حالا تلفن درست بود؛ شاید من هم ... نشسته ام و صدای پر از بغض بقیه را سر صبحی گوش می دهم. به هفتمین یا هشتمین نفر می رسد. یکی پشت تلفن نفس نفس می زند. انگار کلی راه را دویده باشد. چند ثانیه صدایش می پیچد توی تمام خانه. ضریان قلبم بالا می رود. چقدر این صدا برایم آشناست. کسی آن طرف خط می گوید: گوشیت که خاموشه. تلفن رو هم که جواب نمیدی. کاش رادیو رو روشن کرده باشی.کاش صدامو بشنوی. میگه کاش نوشته ی روی یخچالو خونده باشی و دلت قرص شده باشه و نشسته باشی منتظر من. کاش بشنوی صدامو که میگم تموم راهو به خاطر تو دویدم. یکم دیگه بیشتر نمونده... بعد صدایش قطع می شود.
چند دقیقه نشسته ام روی صندلی و با بهت زل زده ام به نوشته ی روی در یخچال که کلید میچرخد توی قفل در.

 

 

* عنوان از سعدی



+ 8:26 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

من یک مادر هستم(5)

یکشنبه 96/4/25

 

 

از بچگی همه ی مادر بودن را تنها توی کار کردن و مسئولیت و شب بیداری هایش می بینیم. این نوع فکر کردن با تو می ماند تا زمانی که خودت بچه دار می شوی. مادر می شوی. پدر می شوی. من هم همیشه فکر می کردم که یکی چطور می تواند تو را انقدر دوست داشته باشد؟ بخاطر تو از خواسته هایش... از خیلی چیزها می گذرد. چه کسی را توی زندگی یمان داریم که اینگونه باشد؟ تماما فداکار. همه چیزش را می دهد برای تو ...

اولین بار که گریه ام می گیرد تو را که زل زده ای به من توی دست هایم نگه داشته ام. یک جور هیجان و ترس و اضطراب دستانم را می لرزاند. دارم فکر می کنم که از امروز به بعد تو را دارم. بعد از این باید چه کنم؟ دومین بار که برای تو گریه ام می گیرد روی پله هایی نشسته ام که آدم هایی مدام در حال بالا و پایین رفتن همین پله ها هستند. تنها نشسته ام گوشه ی یکی از پله ها و از ته ِ دلم اشک می ریزم. اشک می ریزم و با خودم حرف می زنم. غصه ام شده که تو با ان دست و پاهای کوچکت طاقت درد را نداری. سومین بار ... چهارمین ... پنجمین. شش. هفت. .... تا همین امروز نمی دانم چندمین بار است که برای تو از ته ِ دلم اشک ریخته ام. خودم می دانم که این اشک ریختن ها تا آخر عمرم ادامه دارد. اشک ریختن های از سر شوق. از سر دلسوزی. از ... از خیلی چیزها.

توی تمام عمرمان با هیچکس اینطور نبوده ایم. شب و نصف شب از خواب بپریم که تو مبادا پتویت را کنار زده باشی. مبادا سرت شود. مبادا گرمت شود. اولین مامان و بابا گفتنت و خنده های ما. اولین دندان دراوردنت. اولین قدم هایت روی زمین. اولین قهر کردن هایت. اولین ... خیلی وقت است که می دانم از وقتی تو به دنیا آمده ای آرام شده ام. صبورتر. دلسوز تر. مادر شده ام.بزرگ شده ام. باید ممنون باشم از تو. از تو که مرا یک مادر کردی.

 

تولدت مبارک دخترکم.

 



+ 7:31 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

...

یکشنبه 96/4/18

 

 

نشسته ای و دل تکه کاغذی را به بازی گرفته ای. کلماتت سر می خورد روی کاغذ. خودکار در میان دستانت، بی قرار سر تکان می دهد. با این حال هیچ کدام از این اشیای اطرافت به اندازه ی من بی قراری نمیکشند. خودم هم این بی قراری و دلتنگی را نمیفهمم. در کنارت باشم و باز هم پریشان و سردرگم. شاید همه ی این ها تاوان این دوست داشتن ِ تو باشد. تویی که حتا اگر ثانیه ای از کنار چشمانم تکان نخوری باز هم بی قرارت می شوم. پریشانت می شوم. نگرانت می شوم و سردرگم. این پریشان دلی ها لحظه ای دست از سرم بر نمیدارند. اصلا نمی دانم چطور باید برایت بگویم که شاید ذره ای از آن ها را درک کنی و این درک کردن ِ تو حال ِ مرا خوب کند. یعنی خوب تر کند. مگر می شود تو را دوست داشت و مدام پر از حس ِ خوب نبود. از همان حس های خوبی که شاید خیلی خیلی خیلی کم پیش بیاید. اصلا تمام این بی قراری و نگرانی ها فدای سرت. فدای چشمانت که اگر نباشند من هم دیگر نیستم. ببخش که این همه بی سر و ته حرف هایم را برایت می گویم. این را هم بگذار به پای هیجانی که حال می خواهد قلب ِ مرا از کار بیاندازد. این همه مقاومت کرده ام که برایت ننویسم تا چشمان ِ کاغذ هم گریان نشود ولی دیگر نتواستم و این واژه ها که بی نوبت خودشان را رها میکنند از درون ِ دلم. از همان جایی که تمام دوستت دارم ها به دهانم رسیده و بعد به چشمان ِ عجیب ِ تو. اصلا یادم رفت که می خواستم بگویم که چشمانت را کمی ... لعنت به این چشمانت.

+ برای تو و نگاهت ...


+ 8:5 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر
دریافت کد گوشه نما