فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
اقلیم ِ احساس
سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
تبلیغ تی وی

 


زنگ زدم به مامان تا بگویم نمی آیم، چند تا بوق بیشتر نخورد که بابا برداشت. سلام کردم. صدایم را نشناخت انگار. هیچ فکری توی ذهنم نبود. کلمه ها گم شده بودند خبر مرگشان. فقط یهو گفتم که چقدر دلم برایش تنگ شده. چند ثانیه صدای توی گوشی تنها سکوت بود و سکوت. آهسته داشت اشک می ریخت. فکر کرد نمی فهمم؟ دلم بیشتر از قبل گرفت. من هم آهسته تر گریه می کردم. مثل تمام وقت هایی که اشک های بابا را دیده ام.

توی تراس ایستاده ام و چراغ های آن دورترها را نگاه می کنم. برای صد هزارمین بار نمی دانم از جان این چراغ ها چه می خواهم. دارم به این فکر می کنم که من کی بزرگ شدم که نه خودم فهمیدم نه بقیه. مامان که همیشه می گوید: از 3 سالگی یهو رسیدی به اینجا. انگار همین دیروز بود.

جلوی آینه ایستاده ام و گریه می کنم. اشک هایم را با سر آستینم پاک می کنم و داد می زنم: من این سوپ بدمزه ی تلخو ن ِ می خو رم! هی اشک هایم را با سر آستینم پاک می کنم و حسرت می خورم به جای بچه هایی که توی حیاط برف بازی می کنند. می خواهم فرار کنم که مامان سرش را از آشپزخانه بیرون می آورد. چی گفتی؟ آنقدر صدایم گرفته که خودم هم به زور می شنومش. رویم را برمی گردانم و جواب نمی دهم. قهر کرده ام! مامان می خندد. من هم یهو می زنم زیر خنده. الکی! 4 سال بیشتر ندارم.

نگاهم روی بچه ها می چرخد. من نه حرفی می زنم نه مثل بعضی ها گریه می کنم. همه می گویند معلم ها بد اخلاقند. دست مامان را محکم چسبیده ام. از اینجا خوشم آمده. یکی از بچه ها آدامسش را باد می کند. می ترکد. می چسبد به صورتش. همه می خندند. حتا دخترک چهار ساله ی بی دندان هم. من هم از خنده ریسه می روم. 7 ساله ام.

با خط کش فلزی اسم محبوبه را روی میز می کَنَم. پشت سر من می خواهند مثلا یواشکی کنار گوش هم نقشه می کشند که چطور تمام لواشک های ترش توی کیفم را کِش بروند. پقی می زنم زیر خنده. معلم ادبیات یک ساکت ِ ! بلند می گوید. 16 ساله ام.

شاید چون چشم های پر از غمم را می بیند سرش را آرام تکان می دهد. فاطمه هی دارد برایم حرف می زند و دلداری یم می دهد. من گریه می کنم. استاد پشت پنجره ایستاده و ما دوتا را نگاه می کند. 20 ساله ام.

زل زده ام به چراغ های آن دورترها. باد می خورد توی صورتم. اشک هایم یخ زده اند. می ترسم چشمانم را باز کنم و سال ها گذشته باشد.  صدایشان از توی آشپزخانه می آید. نسترن غش کرده از خنده. می خواهم بال در بیاورم از شنیدن این خنده ها. آمده پشت در: بیا تو خب سلما میخولیا. یادم می آید که فقط 22 ساله ام.

+ عنوان از محمد عابدینی

+ عکس از حسن الماسی

 

 


+ 2:15 صبح نویسنده غزل ِ صداقت | نظر
 

دلمان نمی آمد از هم جدا شویم. می خواست برود، من اما دستش را گرفته بودم میان دستانم و زل زده بودم به گره اشک های توی چشمانش. رفت. پاهایم را می کشیدم دنبال خودم میان آن شلوغی. توی پیاده رو، صدای خرت خرت کشیده شدن چرخ های چمدانش روی آسفالت، حواسم را پرت کرد. نگاهش کردم. سرش پایین بود. انگار که خسته باشد یا کلافه. شاید هم نگران. نمی دانم. هر چه بود که یعنی حال خوشی ندارد. سرش را چرخاند به طرفم و نگاهش سر خورد روی چشمانم. بعد سرش را برگرداند. می خواستم فرار کنم اما قدم هایم را تند کردم پا به پایش. انگار فهمیده بود که دنبالش می روم. یک آن ایستاد. من هم. برگشت نگاهم کرد. خیلی بی تفاوت. سلام کردم. متعجب جوابم را داد.

- خوبین؟

+ خوبم!

انگار که بدش نمی آمد همینجا بایستد و تا خود شب جواب سوال های مرا بدهد. نمی دانستم دیگر چه بگویم. سر رسیدم را از توی کیفم درآوردم و گرفتم جلوی چشمانش.

- امضا میکنین؟

این بار بیشتر از قبل زل زد توی چشمانم. هول شدم یهو.

- سلام

بلند بلند خندید. دلم می خواست او همین طور بلند بلند بخندد و من نگاهش کنم فقط.

+ چند بار سلام می کنی؟

به این زودی صمیمی شده بود؟

- خب هول شدم.

لبخندم را که دید، جدی شد.

+ من می شناسمتون؟

ماندم چه بگویم. سررسیدم را باز کردم و برایش یک خط نوشتم، با امضای اسم و فامیل دار. گرفتم جلوی چشمانش. دهانش باز مانده بود. شاید هم باورش نمی شد روزی دختر نازک نارنجی ای(به قول خودش) را ببیند که دوست داشت برایش مدام حرف بزند و بگوید چقدر تو ... من هم هیچ وقت نگفتم که من چقدر چی؟

نشستیم لب جدول ِ پیاده رو. یکی از دوست داشتنی ترین کتاب هایش را گذاشت روی کیفم. می گفت تا آخر عمرش هم یادش نمی رود این غافلگیر شدنش را. می گفت آمده به کسی سر بزند که دارد از تنهایی دق می کند. وقتی این حرف ها را می گفت جور عجیبی نگاهم می کرد. سکوت کردم. تلخ خندید. از خنده اش جا خوردم. وقتی خداحافظی کردم و رفتم، دلم تنگ شده برای خودم و او که مدام پشت سرش را نگاه می کرد.

 

 


+ 12:35 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

 

 

 

 

همین چند روز پیش، همین ساعت، همین جا نشسته بود و زیر باران برایم با چشم هایش شعر می خواند. حالا هم باران با آخرین توانش می بارد. اما او این بار جوری روی نیمکت نشسته که صورتش را نمی بینم. دارد فکر می کند. شاید هم نگاهش مانده روی آن دور ترها. روی پرواز کلاغ ها. روی دانه های باران. روی هر چیزی به جز چشم های من. می خواهم حرفی بزنم. لب هایم به هم چسبیده اند. بدون هیچ حرفی بلند می شود. من هم به دنبالش. جلوی پایم را نمی بینم. نه اینکه هوا تاریک باشد ها. نه. فقط کمی سرم گیج   . . . . .

قدم هایم را می گذارم جای رد پای او. خودم را می رسانم کنارش. حرف نمی زند . دست های استخوانی اش را هم پنهان کرده. مثل همان وقت هایی که به ته رسیده. مثل همان وقت هایی که می خواهد گریه اش بگیرد. من هم حرف هایم را بیخ گلویم نگه داشته ام تا مبادا این بغض وامانده سر باز کند. این مسیر هم تمام نمی شود. باید چیزی بگویم. باید بگویم چقدر این مسیر همیشگی را دوست دارم و کنار من راه آمدن هایش را و این سر به زیری اش را. لال شده ام ...

مامان یک نامه می دهد دستم. فقط همین چند خط؟ شماره اش را می گیرم. گوشی اش خاموش است. یک بار. دو بار. صد بار ... او که همیشه روشن ِ روشن بود. هنوز هم هست. این منم که خاموش مانده ام. جامانده. حیران و سرگردان.

فقط می دوم. بین این دویدن هایم به این فکر می کنم که چند خط نامه نوشته تا تمام حرف هایش را گفته باشد. گوشی اش را خاموش کرده. به مامان گفته دست از سرش بردارم؟ که چه؟ بی انصاف. نمی فهمم کی گریه ام گرفته که همه این طور نگاهم می کنند. در این خانه را می زنم. کسی باز نمی کند. انگار قرار نیست کسی تا ابد در این خانه را باز کند. زانو می زنم از بس پاهایم ضعف می روند. اینجا، همین جایی که من نشسته ام، جلوی در این خانه ی بسته، ته دنیاست بی او.

 

 

 


+ 11:6 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

 


 

نشسته ام لب تخت و نگاهم زل زده به دست های عزیز. با یک دستش دانه دانه تسبیح می اندازد و با دست دیگرش گلاب می ریزد. بچه ها شمع های  همدیگر را فوت می کنند و دعوایشان می شود. کسی اینجا حواسش به من نیست. سرم را می چرخانم به طرف اتاق. دارد نماز می خواند. چقدر دلم برایش تنگ می شود. هیچ وقت نشد آن طور که باید به او بفهمانم چقدر دوستش دارم...

کفش هایم را از توی ایوان بر می دارم. چادرم را می اندازم روی سرم و می روم. کوچه تازه تاریک شده. دلم نمی خواهد پشت سرم را نگاه کنم. دلم نمی خواهد کسی دنبالم بیاید. دلم می خواهد خودم را گم کنم. دلم می خواهد بدوم تا جایی که دیگر نفسم بالا نیاید. دلم می خواهد خودم را گم کنم توی یکی از این خانه های آدم های غریبه . از هر خانه ای صدای روضه می آید. دلم گریه کردن می خواهد. بلند بلند گریه کردن.

نمی دانم کجا آمده ام. هیچ کس را نمی شناسم. نه من خجالت می کشم نه آن ها عجیب نگاهم می کنند. با هم پچ پچ نمی کنند. مرا نشان همدیگر نمی دهند. انگار که من هم از خودشان باشم. تا حالا این همه خیالم راحت نبوده. سبک شده ام. سرم دیگر سنگینی نمی کند. خداحافظی می کنم و از در می آیم بیرون. نگاهم روی زمین کشیده می شود. آهسته قدم بر می دارم. دو تا چشم تیله ای براق خیره نگاهم می کند. تعجب می کنم. آهسته جلو می آید.

- خوبی؟

یک جوری می پرسد که حس می کنم هر لحظه ممکن است اشکی قل بخورد روی گونه هایش. مقاومت می کند.

+ خوب.

دروغ می گویم.

یکی از دکمه های پیراهنش افتاده. می خندم. می دانم که معنی این خنده را می فهمد.

- وقتی گریه می کنی و بعدش می خندی، خنده هات خیلی قشنگن!

+ کی میری؟

حرف نمی زند. یکی نیست بگوید که حالا وقت سکوت کردن نیست. من باید بشنوم حرف هایش را. باید بیشتر صدایش توی گوش هایم بماند. هی می خواهم بگویم نرو. می ترسم. می زنم زیر گریه. از سر دلتنگی.

 


+ 2:13 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر