فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
اقلیم ِ احساس
سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
حوزه مجازی مهندس طلبه

کودکی ها

چهارشنبه 94/2/2

 

 

مامان که می گوید آن موقع  چهار سال بیشتر نداشتم. خودم می گویم پنج سال.

اول چهار تایی جلوی باغچه، زیر گرمای خرداد ماه سال هفتاد و پنج یا هفتاد و شش ایستاده بودیم و در حال آلاسکا خوردن منتظر بودیم که یکی از طبقه ی پایین از هندوانه خوردن زیر خنکای کولر دست بکشد و بیاید از ما چهار نفر عکس بگیرد. نمی دانم چه اصراری هم بود که دلمان می خواست جلوی باغچه بایستیم و حتما آلاسکاهایمان هم دستمان باشد. درگیر این بودیم که چرا کسی نمی آید که ... گل سر من گم شد. یکی از آن سیزده، چهارده ساله های بازیگوش حاضر شد از ما عکس بگیرد که آن موقع من بدون ِ گل سر جلوی دوربین حاضر نمی شدم! یکی از همان سه نفر با آن دو تا دعوایش گرفت که باید هر چه زودتر گل سر من را پس بدهند، تا زودتر عکسمان را بیاندازیم که آلاسکاهایمان هم دارند آب می شوند ها!

خود عکس حاکی از آن است که سه تایی دقیقا جلوی دوربین مشغول دعوا کردنند و اصلا حواسشان به عکاس نیست. دست کوچکترشان گوشه ی لباس دیگری را گرفته که معلوم نیست دلش می خواسته جدایشان کند یا خودش هم درگیر بوده. همان موقع او که نمی دانم از کجا پیدایش می شود، من را گذاشته روی شانه هایش. من بدون گل سر بر سر شانه های او با لپ های گلی طوری خندیده ام که لپ ِ سمت ِ راستم چال افتاده. پاهایم هم پیداست. با دو تا دمپایی لنگه به لنگه که برای پاهایم زیادی بزرگند. حالا فکر می کنم هدف ِ عکاس از عکس انداختن ِ یهویی یا بازیگوشی بوده یا ... سمت چپ ِ عکس سه تا بچه ی قد و نیم به طوری جدی مشغول دعوا کردنند. سمت راست عکس من و او به دوربین خندیده ایم و سمت راست ما دوتا، نیمی از باغچه و کمی از کولر و گوشه ی روسری کسی که نمی دانم کیست، پیداست. دیگر هیچ عکسی از آن روز نداریم. من فکر می کنم آن موقع دیگر عکاس تحمل زیر آفتاب ایستادن را نداشته و دعوا هم به کتک کاری رسیده. هیچ چیزی از آن روز یادم نیست تنها یادم مانده که گل سرم از لا به لای خاک های باغچه ی پشت سرمان پیدا شد.

این تنها عکسی ست که این همه دوستش دارم. هر وقت توی آلبوم به این عکس می رسم، دوست دارم تنها باشم. این عکس بدجور دلم را می سوزاند. این جور عکس ها را فقط باید توی تنهایی دید و بس ...

 

 


+ 12:9 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

 

 

حس ِ خوب یعنی از لای ِ در ِ کمد یواشکی زل بزنی به کتونی های سبز رنگ ِ سایز ِ هجده و بعد اشک هایت بی اختیار سرازیر شوند ...

 

 


+ 12:5 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

اردیبهشت

سه شنبه 94/1/25

 

 

از همین چند روز پیش شروع شد. صبح با حال ِ خوشی از خواب بیدار شدم و کنار گنجشک ها صبحانه خوردم و شب را تا خود صبح برای کودکی هایم قصه گفتم.

همین چند شب پیش، ساعت حوالی یازده: شام خورده ایم و من دارم ظرف ها را آب می کشم و برای او داستان تعریف می کنم. صدای ِ رادیو آوا پیچیده توی خانه. سرم را بر می گردانم طرف پنجره که چند تا قطره می چکد روی شیشه. نگاهم می چرخد تا خود ِ گلدان هایم. تعجب می کنم که چرا از صبح ندیده ام گل دادنشان را. پنجره را باز می کنم و لبخند می زنم به ماه. به ماهی که اردیبهشتش شروع می شود. دلم می خواهد توی این هوای خوب فقط نفس بکشد. یک جورهایی مثل آرام شدن روی آب دریا، طوری که چشم هایت را ببندی و فقط به صدای شیرین آب گوش بدهی. خیلی ذوق کرده ام. با این که باران می آید آسمان هم ماه دارد هم خیلی زیاد ستاره. خیلی اتفاقی قدم می زنیم و قدم می زنیم که می رسیم به حیاط ِ بهار نارنج ها. یک حیاط خیلی بزرگ پر از بهار نارنج، با یک نیمکت ِآبی رنگ. بدون شک آن نیمکت را هم برای ما گذاشته اند. بهار نارنج ها تازه شکوفه داده اند و ما نشسته ایم میان ِ دلشان. نشسته ایم زیر نور ماح و بستنی می خوریم، که باز هم صدای من می گیرد. با همین صدای گرفته کلی حرف می زنم و او کلی می خندد. بعد از مدت ها کلی نفس عمیق می کشم بدون آن که ذره ای سرفه ام بگیرد. یهو دلم می خواهد بدوم زیر باران ِ میان ِ بهار نارنج ها. انگار بقیه هم فهمیده اند که اردیبهشت برای ما شروع شده که هیچکس توی خیابان نیست. دوتایی تا سر خیابان فقط می دویم. دویدن ِ خنده داری ست این آهسته دویدن ِ ما. به سر پیچ رسیده ایم که می نشینم لب جدول. دوباره کتونی های گِلی ِ من ... دوباره باران ... دوباره دویدن ... دوباره اردیبهشت ... خنده و خنده و خنده. این همه سال گذشته، اردیبهشت همان اردیبهشت چند سال پیش هاست. تنها ماهی که می توانی زیر باران هایش کلی نفس عمیق بکشی بدون آن که ذره ای سرفه ات بگیرد.

+ اصلا اردیبهشت که بدون دیوانگی اردیبهشت نیست. هست؟

 

 


+ 7:56 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر

یادته؟

یکشنبه 94/1/23

 

 

خوردن شربت آناناس زیر قطره های باران، برای هرکسی می تواند لذت بخش باشد. اما اگر یهو همان وسط یاد چیزی بیفتی که دیگر ... . همان طور که لیوان شربتم را سر می کشم و زل زده ام به ته لیوان و قطره ها چند تا چند تا می چکند روی صورتم:

- یادته؟

+ اوهوم ...

بعد تنها سکوت است و سکوت.

 

دارم برایت می خوانم:

 * برای روح غریبم صدایتان خوب است

    شنیدن نفس آشنایتان خوب است

    بدون فاصله با من همیشه صحبت کن

    نبند پنجره را چشم هایتان خوب است

 

نمی دانم حرف هایم را از کجا شروع کنم. تنها می دانم که کلی حرف ِ تلخ پشت تار های صوتی ام، بیخ گلویم را محکم چسبیده اند. تا حد خفگی. این بار تو دستت را گذاشته ای زیر چانه ات و زل زده ای به من. فکر می کردم اگر تو را ببینم سکوت می کنم. اما حالا واژه ها خودشان بی اجازه از دهانم بیرون می ریزند. دارم برایت می گویم که ... هیچ وقت نشد آن طور که باید به تو بفهمانم چقدر دوستت دارم. شاید هم معنی این دوست داشتن را خودت فهمیده باشی. بعضی وقت ها چقدر دلم می خواسته هی نگاهم کنی. هی من غرق شوم . و دستانت را به بهانه ی نجات، محکم بگیرم توی دستانم. این همه سکوت همیشگی ات را نمی فهمم. انگار همیشه دوست داری سکوت کنی. فقط نگاه کنی. با نگاهت لمس کنی. دست ها را. حرف ها را. دل ها را. اما دل خودت را پنهان کرده ای میان کلی غم و غصه. چقدر دلم می خواهد از دلت سر در بیاورم. از این نگاه عمیق میان دل چشمانت. کلی حرف روی دست دلت مانده. مانده ام چرا آنقدر برای گفتنشان دل دل می کنی. دارم برایت می گویم خودم هم مانده ام که چرا آن وقت هایی که کنارت می نشستم زبان باز نمی کردم بگویم حرف بزن. چرا یک بار خودخواهی نکردم. چرا انتظار داشتم همه چیز را از چشم هایم بخوانی. خودم هم نمی دانم چرا مثل تو این همه مدت سکوت کرده ام. شاید می خواستم تو آرام بگیری. شده ام مثل قدیم ها که هی دلم می خواهد بزنم بیرون و خودم را گم کنم توی جاده ای که ته ندارد و من هم خسته نشوم از قدم زدن. باران هم خواست بیاید، بیاید! اصلا دیگر مهم نیست. فقط آن موقع دوست ندارم به هیچ چیز فکر کنم. به هیچ چیز. حتا به تو. و دیگر صدای خودم را نمی شنوم. مثل ماهی فقط لب هایم تکان می خورند. با این که کنارم نشسته ای، انگار که تمام غم عالم را یک جا توی دلم ریخته باشند. الکی می خندم. بی وقفه حرف می زنم و طعم شیرین شربت آناناس زیر زبانم هیچ طعم خاصی ندارد. انگار که اصلا طعم نداشته باشد. مثل آب. حالا نوبت به حرف زدن تو رسیده. حواست به واژه هایت نیست و این منم که یواشکی آه می کشم. فضای دوروبرمان پر از دود شده. آنقدر سرفه می کنیم که دیگر نفسمان بالا نمی آید. و این دودها حاصل ِ تمام آه کشیدن های یواشکی من است. دود ِ سوختن ِ دلم ... دارم به این فکر می کنم کاش بشود با این اشک هایی که تا پشت پلک هایم بالا آمده، غرق شویم یا آنقدر میان ِ این دودها بمانیم و از بی هوایی دست و پا بزنیم تا بمیریم.

زل زد ام به ته لیوان ِ شربت آناناس.

- یادته؟

+ اوهوم ...

سنگینی ِ غم ِ روی دلم طبیعی نیست و فکر می کنم هر لحظه ممکن است انفجاری رخ بدهد. مزه ی ته گلویم به تلخی می زند. به تلخی چیزی شبیه زهر ِ مار ...

+ می خواهم دوستت نداشته باشم. می دانی که نمی توانم.

 * مسعود جعفری

 


+ 6:8 عصر نویسنده غزل ِ صداقت | نظر
دریافت کد گوشه نما